تبليغاتX
www.yahasan.blogfa.com
یا محمد رسول الله

تصوير استفاده شده در قالب مربوط به قلعه‌ي پشت قلعه آبدانان مي‌باشد

  • sadsad
    + نوشته شده در 87/01/28ساعت 12:35 بعد از ظهر توسط حمید فهیمی |

  • hamid
    + نوشته شده در 86/10/24ساعت 4:7 بعد از ظهر توسط حمید فهیمی |

  • زندگی نامه پیامبر خدا را حتما مطالعه کنید
    زندگی نامه محمد رسول الله

    تولد عبدالمطلب

    الله تعلی جل جلاله بعضی اعداد مشخص را برکت انگیز فرموده است .سال ۵۰۰میلادی و عدد ۵۰۰در تاریخ ما رقم روشنی از حوادث و رویداد های تاریخی است.

     

    در سال ۵۰۰میلادی مردی بزرگ تولد یافت که تاریخ ما از میلاد با سعادت او سرچشمـه می گیرد.

    مرد بزرگی که در سال ۵۰۰میلادی تولد یافت عبدالمطلب جد پدری حضرت رسول اکرم (ص)پیام آور

     راستین خدای بزرگ هم چنین جد پدری حضرت علی علیه السلام بزگ مرد عالم اسلم وجانشین پیمبراست.عبدالمطب فرزند هاشم بن عبد مناف بن قصی بن کلاب چاه مشهود زمزم را که بسته بود  دگر باره حفر کرد و چشمه گوارائی بر سرزمین عربستان در مکه اتصال به کعبه افزود.زیارت کنندگان خانه خدااز آن  آب مبارک گوارا می نوشند و برای تبرک با خود می برند.

     تولد مبارک رسول الله (ص)-مکه ستاره باران شد

    شبی چون شب قدر فرا رسید از فراز کوههای بلند نور ستارگان درخشان آسمان با روشنی افزونتری بسان نور افکنهای خیره کننده سراسر زمین را هاله وار برهون شاد ورد کرده پرتو شیدگی یزدانی گیتی را بتحول سعد بشارت می داد

                                                  *  *  *  *  *  *  *  *  *

    آمنه باهره گلگونه جنانه در غنچه جوانی و زیبائی چون گلاب بر بستر نرمی با جلال غنوده بود اندیشه های دور و دراز غم ئ نا امیدی -شادی و امیدواری.سراسر وجودش را آتشین کرده بود او می دانشت امشب فرزند عزیزش متولد می شود.اکنون یقین داشت وضع حمل نزدیک است با اینکه دردی احساس نمیکرد .آمنه تنها بود کم کم احساس درد کرد او نمیدانست چه کسی را به کمک طلبد چون هم خانه او با فاطمه دختر عبداله ثقفی نیز در خواب بود .مصم شد دختران عبدالمطلب را به کمک طلبد از نگرانی برهد به ناگهان از کنار بالین خود آواهای دلپذیری شنید بسان سخنگویان اسروش شکرریز فرشتگان پاک با هم گفتگو می کردندسخنان در مورد آمنه و تسهیل زایمان بود

     

    + نوشته شده در 85/12/24ساعت 9:20 بعد از ظهر توسط حمید فهیمی |

  • + نوشته شده در 85/10/30ساعت 5:18 بعد از ظهر توسط حمید فهیمی |

  • + نوشته شده در 85/10/30ساعت 5:17 بعد از ظهر توسط حمید فهیمی |

  • + نوشته شده در 85/10/30ساعت 5:14 بعد از ظهر توسط حمید فهیمی |

  • + نوشته شده در 85/10/30ساعت 5:12 بعد از ظهر توسط حمید فهیمی |

  • یا محمد
    + نوشته شده در 85/10/28ساعت 4:14 بعد از ظهر توسط حمید فهیمی |

  • سايت مجمع نتظران

     

    + نوشته شده در 85/10/12ساعت 3:29 بعد از ظهر توسط حمید فهیمی |

  • آمنه از الحان دلپذیر آنان درد خود را فراموش کرد سر از بالین برداشت آنان را بشناسد از آنجا که سخن گفتن آنان خوشبویان شبیه آدمیان نبود آمنه محو تماشای

     

     جلال آنان گردید

    .

    نور بسان شید ریزان ستارگان بر اطاق او پرتو افکنده چهار بانوی زیبای نورانی مجلل

     

    پیش آمدند کنار رختخواب او خندان خندان با او به مهر و عطوفت پرداختند جهره

     

    نورانی و گیرای بانوان ابرو گشاده ملکوتی آمنه را مبهوت و مسرور کرد چشمان آمنه

     

    از دیدار جمال تابان ودل انگیز آنان قوت گرفت  

     

     

    آمنه گفت جان من به قربان شما مهربانان عزیز شما کیستید از کجا آمده ایدچگونه

     

    از حال من بی همزبان با خبر گشته اید.

     

    یکی گفت من آسیه خداپرست همسر فرعون هستم دیگری گفت من مریم عذرا مادر

     

    عیسی هستم سومی که عقب تر از آن دو بانو بود گفت من هاجر مادر حضرت

     

    اسماعیل ذبیح الله هستم چهرمی گفت من کلثوم خواهر موسی بن عمران هستم

    .

    از ما بیم مدار به امر خداوند بزرگ برای کمک به زایمان تو که فرزند محبوب و

     

     برگزیده حق تعالی عزل و جل را به دنیا می آوری آمده ایم

    .

    آمنه از دیدن جلال و لطف  آنان در حیرت بود که ناگهان فرشته سفیدی با مهربانی با

     

    بالها و پرهای لطیفش پهلو و شکم حضرت آمنه را برای رفع خوف از او مالش داد

     

    کبوتری نیز پر خود را بر بطن آمنه می مالید که ناگهان لرز بر بتهای بتکده ها ی بت

     

    پرستان آفتاد و اصنام فرو ریخت طاق عزیم کسری شکست فرزند گرامی آمنه معبود

     

    و محبوب عرش الهی به دنیا آمد از وجود برکت او جهان سر افراز گردید زمین با فر و

     

    فضل او سبز شد پرندگان با زبان بی زبانی و قایع آینده و تحولات گیتی را با ابزار

     

     هیجانات خود فاش می سازند

     

     

     

     

    .

     

     

    تاریخ میلاد مسعود-آغاز پایان شب

     

    جمعه نزدیک بامداد صبح صادق 17 ربیع الاول برابر 20 اوت 571 میلادی عام الفیل 29

     

    مردادماه این است تاریخ دقیق میلاد مسعود حضرت محمد رسول الله صل الله علیه و

     

    آله در تمام تواریخ دنیا میلاد پیغمبر را با بروز وقایع شگفت انگیز ضبط کرده و

     

    نگاشته اند بدیهی است باید ظهور چنین شخص بزرگ و بعثت عظیم نجات بخش او

     

    دارای علائم و آثار متمایز باشد مورخین دیگر روز جمعه 17 ربیع الاول را برابر 28

     

    نیسان و بیستم شباط رومی و 17 دیماه نگاشته اند

     

     

     

                                                                                                                                                                                                                                                                                                        طفل را ربودند

    باری حضرت آمنه از میلاد فرزند خوشبو و تابان خود انقدر در دریای مسرت غوطه ور

     

    بود که مشقت ها و اندوه های گذشته را بکلی از یاد برد در این هنگام خواست بیاد

     

    شوهر جوان محبوب خود عبدالله ناکام فرزند او را در آغوش مهر گرفته به سینه

     

    سیمین بفشارد از بالین زا بلند شد دست به سوی نوزاد برد ولی فرزند را ندید طفل

     

    را ربوده بودند فریادی از پریشان خاطری برکشید فاطمه دختر عبداله ثقفی را به

     

    کمک طلبید با او گفت فرزندم فرزندم نوزاد مرا ربودند فاطمه نظر کرد طفل را ندید

     

    بیرون پرید شاید کسی را ببیند کسی مشاهده نشد هیجان زده به اطاق زایمان رفت

     

    بچه چون نوری تابان اطاق را نورانی  کرد ه بود آمنه وقتی فرزند خود را بر جای دید

     

    تسکین یافته با خود گفت شاید تب شدید من باعث ندیدن بچه شد ولی فاطمه گفت

     

    آمنه عزیز من نیز در آن دم نوزاد عزیزت را ندیدم ولی اکنون او را مشاهده می کنم

     

    که جهان از وجود مقدس خود ذیجود عطر انگیز او منور است اینک مقدم این فرشته

     

    ملکوتی را با چنین بشارتها که از میلاد او دیدم به تو تبریک می گویم یقین دارم او

     

    به آسمانها رفته و عرش اعلی برده بودند تا قبل از همه فرشتگان ملکوت او را زیارت

     

    کنند فاطمه با شتاب به خانه عبدالمطلب رفت تا اولین کسی باشد که تولد نوزاد  را به

     

    جدش تبریک بگوید

     

     

     

     

     

    نام گذاری نوزاد گرامی

     

    مردم از پیرمرد مکه پرسیدند نام نوزاد را چه می گذاری ؟

     

    عبدالمطلب –محمد (به معنی ستوده)

     

    مردم-این نام آشنا نیست بهتر است نامی بگذاری که اجدادش داشتند.

     

    عبدالمطلب-این نام برازنده همین نوزاد عزیز است او را محمد مینامم تا آنچنانکه نزد

     

    خداوند بزرگ ستوده است در نظر خلق هم ستوده و برگزیده باشد عبدالمطب به

     

    شکرانه تولد نوزاد عزیز روز هفتم ولادت او دو مهمانی گرفت دو شتر را کشت یکی

     

    درمهمانی فقرا و دیگری در مهمانی بزرگان مکه و قریش مصرف نمود.

     

    دایه های حضرت محمد (ص)

     

    عبدالمطلب طفل را به حضرت آمنه سپرد آمنه 8روز حضرت را شیر داد پس از آن بر

     

     طبق رسوم اشراف عرب قرار شد از روز هشتم طفل را برای شیر دادن به دایه بسپارند پس از جستجو بلاخره دایه دایه با شخصیتی یافتند .

     

    کنیز زیبای ابو لهبثوبیه نامداشت ثوبیه بانوی قدبلندبا عطفه و پر محبت بود از

     

    برکت وجود ذیجود فرزند گرامی آمنه پستانهای ثوبیه پرشیر شد و توانست از عهده

     

    سیر و سیراب کردن همه اطفال که به اوسپرده شده بود بر آید.در سال هفتم هجری

     

    ثو بیه در گذشت پیمبر از درگذشت او آزرده خاطر شد

     

     

     

    قحط و خشکسالی در کو هستان قبیله سعدیه

     

    بادیه قبیله بنی سعد نزدیک مکه قرار داشت خشک سالی،نباریدن باران قطع

     

    درآمدها ،فقر و غلا و قبیله اش حکم فرما بود.در های رحمت از هر سوی بر این

     

    کوهسار بسته بود چهار پایان یا بفروش رفته بودن یا یا مرده بودند مدم فلک زده

     

     بودند الاغها از ضعف و لاغری از راه رفتن و حرکت باز مانده بودند

     

    یک روز بامداد  رئیس قبیلـه بانک برآورد .اهالی کوهستان و حوالی راه دور خود جمع

     

    کرده بودند گفت اکنون نزدیک مرسوم ما برای رفتن به مکه است در مکه زائوهای

     

    بسیاری بسیاری بار گذشته اند .نوزادان جدیدی متولد شدند در مکه ثروتمندان می

     

    توانند زنان شیرده ما را بر طبق معمول مستغنی کنند نوزادان آنها را بیاوریم در این

     

    کوهستان خوش آب و هوا شیر دهیم بزگ کنیم و بپرورانیم از مزدیکه می پردازند

     

    وضع آشفته خود را سر و سامان دهیم از فقر و بینوائی برهیم.

     

    زنان شيرده كوهستان بسوي مكه سرازير شدند

     

    از بين خانوادهاي بني سعد وضع يك خانواده كوچك از همه بدتر و نابسامان تر بود

     

    آن خانواده حارث بن عبدالعزي بود،حارث همسري نيكو سيرت داشت بنام حليمه

     

    دختر ابوذويب ،حارث و حليمه دو دختر داشتند به نامهاي انيسه و خزامه يا شيماء

     

    حليمه نوزادي آورد بنام عبدالله كه از پستان چپ خود او را شير مي داد چون به علت قحط پستان راست حليمه شير نداشت خشك و چروكيده شده بود .

     

    قبيله بني سعد در ميان مردم عرب به بلاغت بيان مشهور شده بود،بزگان مكه انتظار

     

    مي كشيدند تا دايگان بني سعد از صحرا و كوهسار بيايند تا نوزادان خود را براي

     

    شير دادن و بردن به صحرا وكوهسار بسپارندتا زنانشان بهتر بزيند و فرزندان خود را

     

    زيادتر كنند.دايگان بني سعد روز بعد شتر ها والاغهاي خود را براي سفر به مكه

     

    آماده كردند ،شور و هيجاني بر پا شده بود زيرا بعد از اين همه قحط و فقر دستي

     

    زنان زائو آرزومند نجات از فقر بودند دايگان بني سعد با نوزادان ،همسر و اقوام خود

     

    بسوي مكه را افتادند در حوالي مكه شب فرا رسيد فرود آمدند. حليمه با شوهر خود

     

    به گفتگو پرداخت ،گفت:پستان سمت راست من شير ندارد چروكيده و مچاله شده

     

    است ،شير پستان چپ من هم براي فرزند ما عبدالله كافي نيست ،شبها از گرسنگي

     

    خواب به ديده او آشنا نيست زنان ثروتمندان مكه هوشيار و عاقل هستند تا رسيدگي

     

    كامل به وضع بدني من نكنند نوزاد خود را به ما نخواهند سپرد خشكسالي حتي يك

     

    قطره شير هم در ماده شتر ما باقي نگذاشته است الاغ ما نميتواند راه برود فقط خداي

     

    بزگ بايد به داد ما در اين راهي كه ميرويم برسد ،در اين پريشاني كه حليمه و

     

    شوهرش حارث را خواب ناشي از نا اميدي فرا گرفت در آن هنگام كه همه چيز از همه

     

    سو پريشان و تاريك بود هر دو به خواب رفتند حليمه در خواب ديد منادي در گوش

     

    او فرا مي خواند اي حليمه پسنديده از خداي تعالي عزل و جل بر تو بشارت باد رقم

     

    سعادت به نام تو رده شده است خوشا آن پستاني كه محمد را شير دهد و خوشا

     

    دستي كه او را پرورش دهد آنگاه حليمه در خواب ديد درختي زيبا و سرسبز با شاخ

     

    وگلهاي فريبا بر او سايه افكند از ميان شاخسارها ي آن نخلي نشو و نماد در آمده

     

    يك خرما از آن درخت به زمين افتاد حليمه آن را برداشت و خورد تا عمر داشت از

     

    حلاوت آن احساس لذت مي كرد در ادامه خواب مي ديد بني سعد و قبيله بر او گرد

     

     

    آمدند و هر يك با زباني دل فريب حليمه را خشنود ساخته و ميگفتند اي حليمه

     

    مهربان تو ملكه ما هستي ما همه فرمانبدار تو هستيم حليمه سرا سيمه از خواب

     

    برجست ولي آن خواب را مستور داشت با كاروانيان به مكه به راه افتادچون شتر و

     

    الاغ حليمه ضعيف بودند زنان ديگر آن را سبقت گرفتند و زودتر وارد مكه شدند.

     

    دايگان بني سعد در مكه غوغائي به راه انداختند ثروت مندان شهر بهترين آنان را

     

    انتخاب مي كردند با تپش دل نوزاد عزيز را به آنان مي سپردند از وضع آنان سوال مي

     

    كردند .

     

    هنگاميـكه اطميـنان حاصـل مـي شد خاطر آســــــــوده مي گرديدند كه دايه سالم

     

    بدن و خوش هيكل براي طفل خود يافته اند .

     

    دايگان تمام نوزادان ثروتمند را جمع كردند كاروان بني سعد آماده بازگشت گرديدند

     

    در حالي كه در بدو ورود پريشان و دست خالي آمده بودند .اكنون با شادي و نشاط و

     

     دست پر باز مي گشتند .

     

    مگر حليمه ،الله تعالي جل جلاله رب كريم او را براي ارضاع برگزيده بود رسول خود

     

    حضرت محمد صل الله عليه و آباء و اله انتخاب فرموده بود صبر او را آرمايش مي

     

    فرمود ،حليمه دست بسوي حق تعالي بر آورد سپاس الهي بجاي آورد با قلب پاك

     

    گفت رضا هستم به رضاي تو اي خالق عزيز .

     

     

     

    نوميدي در خانه آمنه

     

    نوزاد پيشاني اش را مي تاباند ابروانش را بسان رنگين كمان قوس مي دهد پاكيزگي

     

    قنداق او موجب شگفتي همگان است مردم مكه كم كم او را فراموش كردند ولي

     

    چهارنفر هنوز از به آغوش گرفتن او سير نمي شدند

    آمنه – عبدالمطلب – ثوبيه –ام ايمن .

     

    ان مع العسريسرا(قران كريم)

     

    آمنه شنيد در خانه اش را مي كوبند ام ايمن به سرعت رفت و در را گشود ديد

     

    عبدالمطلب است .او گفت سلام دختران من،حال فرزندم چطور است آيا دايه براي

     

    شير دادن براي او پيدا كرديند .آمنه گفت با اين زندگي ما دايه ها حاضر نمي

     

    شوند اين فرزند را ببرند .عبدالمطلب گفت حاضرم تمام ثروتم را بدهم تا براي

     

    محمد دايه پيدا كنم در اين هنگام در خانه كوفته شد .همه به هم نگاه مي كردند

     

    در شگفت بودند چه كسي در مي زنه ام ايمن شتافت در را باز كرد يك مرد جوان

     

    يك زن جوان ويك نوزاد در آغوش زن به چشم همه آمد .

     

    زن كه همان حليمه سعديه بود براي اينكه شايد طفلي را كه بايستي شير دهد

     

    بيايد عبدالمطلب آن ها را به درون خانه دعوت كرد

     

    آمنه گفت : من مي دانم كه شما دايه هستيد بفرمايد صورت بچه را ببينيد به

     

    محض ديدن او محبوب او خواهيد شد .

     

    آمنه قنداق بچه را بلند كرد و بچه رابه حليمه داد و او نوزاد را به آغوش راست خود

     

    كشيد همان آغوشي كه به امر و اراده و خواست حق تعالي بايستي پرورش دهنده

     

    رسول خدا باشد افتخار ابدي در يابد.

     

    از پستان خشك حليمه شير جاري شد

     

    عبدالمطلب پرسيد نام تو چيست ؟

     

    حليمه:نام من حليمه و از قبيله بني سعدم .

     

    در آغوش چپ حليمه فرزند خودش از پستان چپ مشغول شير خوردن بود چون

     

    پستان راست حليمه شير نداشت حق تعالي پستان راست حليمه را براي چنين

     

    روزي سالم دست نخورده آفريده بود كه نخستين بار بدهان مبارك محمد گذاشته

     

    شود.

     

    حليمه از همه جا بي خبر از همه جا بتصور اينكه حضار نخواهند فهميد پستان

     

    راست او كور است نا خود آگاه همان پستان راست خشك بي شير را به دهان محمد

     

    گذاشت تا كسي متوجه خشكي آن نشود .

     

    نوزاد گرامي كه از تاييدات الهي برخوردار بود با اشتياق همان پستان راست بي

     

    شير را بدهان گرفت حليمه احساس پرواز به آسمان ها كرد در شگفت ماند ناگهان

     

    ديد همان پستان خشك آنچنان شير دل پذيري از آن به دهان مقدس بچه سرازير

     

    شده است كه حليمه را در يك لرزش مطبوعي دچار ساخت .

     

    آرام به زير گوش شوهرش گفت مي بيني اين همان پستاني است كه تو مي داني

     

    هميشه خشك بود نمي دانم چه شده است كه اين چنين به ناكهان شير در آن

     

    جاري شده است .احساس مسرتي تنم را مي لرزاند .

     

    بالجمله شوهر حليمه به او گفت ما مي توانيم اكنون با سر بلندي به قبيله خود

     

    برگر ديدم اين طفل را قبول مي كنيم چون او فرزندي مبارك و مقدس و بسيار

     

    پُرروزي است  طفل را در آغوش گرفتند خداحافظي كردند و روانه شدند ولي نمي

     

    دانستند چه گوهر گرانبهاي را با خود مي برند عبدالمطلب چهار هزار درهم و ده

     

    جامه به حليمه اهدا كرد.

     

    حليمه گفت حالا كه يك بچه ديگر به ما اضافه شده ديگر نمي توانيم با اين شتر و

     

    الاغ از اين سر بالاي بالا برويم الاغ ما پوستي بر استخوان است در اين سخنان

     

    بودند كه حليمه با شوي خود سوار الاغ خود شدند و را افتادند ولي چه راه افتادني

     

    كاروانيان همه در تعجب بودند ،الاغ و شتر حليمه از همه كاروانيان پيشي گرفت  تا

     

    حدي كه زنان كاروان بانك براوردند كه اي حليمه آهسته ران تا همگي با هم به

     

    مقصد برسيم آيا اين همان الاغ قبلي است ما سوگند بر بتهاي خود مي خوريم كه

     

    الاغ شما عوض شده است حارث و حليمه مي ديدند كه اين الاغ و شتر آنچنان

     

    نشاط و سرمستي يافتند كه از همه كاروانيان پيشي گرفته است.

     

     

     

    وجود مقدس نوزاد

    از بركات وجود مقدس اين طفل شير خوار قبيله سعديه و كوهستان سعديه آنچنان

     

    از الطاف الهي برخودار گرديده بودند كه روز به روز خير و سعادت در ايشان فزوني

     

     يافت

     

     

    يكي از دايگان گفت بهتر است اين بچه را به مكه برگردانيم

     

    هنگامي كه به هم رسيدند كاروانيان از حليمه و حارث پرسيدند چگونه توانستيد

     

    خود را به ما برسانيد عده اي پرسيدند كه كدام نوزاد به شما رسيده است

     

    حارث گفت نواده عبدالمطلب فرزند آمنه بنت وهب .

     

    يكي از دايگان گفت اين طفل يتيم است و آمنه مادرش و عبدالمطلب جدش از

     

    عهده اي مخارج او برنمي آيند بهتر است او را به مكه برگردانيد كه پريشاني شما

     

    افزوده نشود هدف قبيله ما نجات از فقر است نه اين كه يتيمي را بزرگ كنيم .

     

     

    يكي از اهالي حاضر شد با حليمه برگردد و طفل را به خانواده اش پس دهد .

     

    حارث و حليمه از سخنان آنان سخت خشمگين شدند و بانگ براوردند كه ما خود او

     

     را قبول كرده ايم و از عهده اين كار هم به خوبي بر مي آئيم.

     

      

     

     

     

     

     

    + نوشته شده در 85/10/10ساعت 11:30 قبل از ظهر توسط حمید فهیمی |



    درباره وبلاگ


    چه کسی می خواهد منتظرواقعی امام زمان (عج)باشند



    صفحه نخست

    پست الكترونيك



    آرشيو


    خرداد 1386
    اردیبهشت 1386
    فروردین 1386
    اسفند 1385

    آرشيو موضوعي



    نويسندگان



    پيوندها


    آبدانان از زاويه دوربين

    طراح قالب


    عارف مرادي



    RSS
    POWERED BY
    BLOGFA.COM

    قالب آرامش - ويرايش ارديبهشت 86

    استفاده از قالب با ذكر ماخذ بلامانع مي‌باشد